همین الان آخریم قسمت کلاغ رو دیدم. خوب تموم شد.
درسته مثل بقیه کارهای مهدویان اون تعلیق و معما و کشش و قصه پیچیده رو نداشت و خط ساده ای داشت.
اما دوسش داشتم. به خصوص عشق بین جلال و سایه...
یه عشق کوتاه. یه عشق خیلی کوتاه مدت ولی با عمق زیاد
سایه و جلال وقت کمی برای خوش بودن داشتن، ولی از همون زمان کوتاه بهترین استفاده رو کردن. به بعدش فکر نکردن. به قبلش فکر نکردن. به همون لحظه، به اون حس خوب بینشون فکر میکردن. حس خوبی بود...
ارزشش رو داشت؟
این سوال انقدر پرت بود که جلال حتی جواب مهناز رو هم نداد
بعضی سوالا حتی ارزش جواب دادن هم ندارن...
برچسب:
نویسنده: aliarman123